سفر به خیر

لبت دو پـاره آتش دلـت پر از شرر است
دهان خشک پدر از لبِ تو، خشک‌تر است
تو پاره پاره شدی، قلب من پر از خون است
تـو تشنـه‌ای، نفسِ مـن شـرارة جـگر است
بیــا زبـان بـه دهـانم گذار ای پسـرم
کـه در لبــان تــو شهـدِ لبِ پیامبر است
وداع آخــر و بـــوسیدن لــب فــرزند
خدا گواست که این آرزوی یک پدر است
اگــر چــه داغ تــوام می‌کشد برو پسرم
کــه بهــر کـشتن تـو قاتل تو منتظر است
بـرو کـه زخــم تــو را ننگرند اهل حرم
اگــر نگــاه کنـد جان عمه در خطر است
گلـوی تشنه جـدا گشتن از پسـر دم مرگ
بـرای یـک پـدر از داغ او کشنده‌تر است
سفر بـه خیـر، بـرو پشت ســر نگاه مکن
سـر بریــده مـن بـا سر تو همسفر است
سپر مـگیر به سـر دست و سینه را بگشا
کـه پیش تیر بلا سینه‌های مـا سپر است
خـدات اجـر دهـد در صف جزا «میثم»
که بیت بیت تو را سوز شعله‌ای دگر است

دودریا اشک1 -غلامرضا سازگار

 

نگاه آخر

به همره تو رود روح من ز پیکر من
سپردمت به خدا ای یگانه گوهر من
اگر که می‌روی آهسته‌تر برو پسرم
که هست پشت سر تو نگاه آخر من
دو غصه بر جگر عمه‌ات زده آتش
دهان خشک تو و اشک دیدة تر من
وضو بگیر ز اشک و برو به جانب مرگ
کـه پیشبـاز تـو آیـد ز خلد، مادر من
چگونـه تـاب بیـارم، چگونه صبر کنم؟
کـه بـر سـر تـو بریزند در برابر مـن
اگــر فتـاد عبـورت کنـار شط فرات
بیـار جـرعة آبـی بــرای اصغر مـن
بپوش زخم سرت را به دستِ غرقه به خون
اگر به دیدنت آیـد ز خیمـه خـواهر مـن
ز حلقــه‌های زره بیشتر رسـد زخمت
هزار پاره شود پیکرت چو حنجـر من
اگر چه فرق تو گردد دو تا به تیغ ستم
یکی است قبـر تـو و تـربت مطهر من
عدو به گریة مـن خنده می‌زند «میثم»
تـو گریـه کـن بـه عزایِ علیِّ‌‌اکبر من

دودریا اشک1 -غلامرضا سازگار

 

 

تمام لشکر
بهـار مـن، گل مـن، بـوستان پرپر من!
چه کرد با تو خزان پیشِ دیدة تر من؟
محاسنم به کفِ دست بود و اشک به رخ
نگـاه کـردم و دیـدم تـو رفتی از بر من
چه آمدت به سر ای مصحفِ ورق ورقم
کـه آیـه آیـه شدی بـاز در برابر مــن
خدا گواست که تنها شدم، غریب شـدم
ببین چه آمده با کشتن تو بـر سـر مـن
الا تمـام جوانـان کمک كنيد مــرا
کنیـد گریــه بــرایِ عــلیِّ‌‌اکبر مــن
کسی که گـریه کند در شهـادت پسرم
کند شفاعت از او روز حشر، مادر من
بلنــد شـو، بنشین و سـلام کن پسرم
کـه بهـر دیدنت آید زخیمه خواهر من
پسر کـه رفت، پدر هم غریب می‌گردد
بـه ایـن دلیل تو بودی تمامِ لشکر من
تمام هاشمیان جمع گشته، جمع کنید
که ریخته به زمین پاره‌های پیکر من
بساز اشک بریز و بسوز ای «میثم»
که نظم توست قبول خدای داور من

دودریا اشک1 -غلامرضا سازگار


 

چند قَدَم

به کجا می روی ای یوسف زهرا، پسرم
گرگ بسیار بود در دل صحرا، پسرم

قامتت گشته ضریح و دل یک خیمه دخیل
که نه مجنون تو لیلا شده تنها، پسرم

صبر کن اهل حرم، سیر ببینند تو را
اََشبَهُ الناّس تویی بر شه بطحا، پسرم

پیش من سَرو قَدم، راه برو چند قدم
تا کنم قامت تو خوب تماشا پسرم

همه مات اند که دارد چه دلی دشمن تو
می کِشد تیغ به روی تو دل آرا، پسرم

رفتی و گر نرود جان ز تنم بعد از تو
بی گمان می کُشدم داغ، نه اعداء، پسرم

 

قطعه مرثیه

در خیمه بود دست پدر سوی آسمان
ناگه ز رزمگاه صدای پسر شنید

بر پُشت زین نشست و بدان سوی روی کرد
اما نَسیم وار، پی اش عمه می دوید

می خواست بلکه بار دگر زنده بیندش
«یارب مکن امید کسی را تو ناامید»

با زانو آمد و به سر نعش او نشست
او را به بر کشید و زدل آه بر کشید

تا در کنار نعش پسر جا پدر گرفت
در یک اُفُق قِرانِ مه و مِهر شد پدید

می رفت تا پدر برود همره پسر
زینب اگر کنار برادر نمی رسید

 

علی اکبر (ع)

* چون تو، اي لاله! در اين دشت، گلي پرپر نيست

وَز از اين پير جوان مرده، كماني تر نيست

* دست و پايي، نفسي، نيمه نگاهي، آهي

غير خونابه مگر ناله در اين حنجر نيست؟

* در كنار توأم و باز به خود مي گويم

نه حسين! اين تن پوشيده ز خون، اكبر نيست

* هر كجا دست كشيدم ز تنت، گشت جدا

از من، آغوش پُر و از تو، تني ديگر نيست

* ديدني گشته اگر دست و سر و سينه ي تو

ديدني تر ز من و خنده ي آن لشگر نيست

* استخوانهاي تو و پشت پدر، هر دو شكست

باز هم شكر! كنار من و تو، مادر نيست

شاعر : حسن لطفي