مسافران صفر 

ای شامیان من زین‌العابدینم      فرزند طا و ها و یاء و سینم

ریحــانۀ امیـرمؤمنینــم      حقیقـت قـرآن، تمـام دینم 

انا ابن فاطمۀ الزهرا 

من نور چشم مکه و منایم      من یادگار زمزم و صفایم

سلالـــۀ خاتــم انبیـایم      من پسـر علـی مـرتضایم

انا ابن فاطمۀ الزهرا 

مـن پسر قتیـل نینـوایم      من پسـر شهیـد کربلایم

من پسر حسین سرجدایم      من پسـر ذبیـح بالقفـایم 

انا ابن فاطمۀ الزهرا 

باب مرا لب‌تشنه سر بریدند    سینۀ او را با سنان دریدند

بانگ اناالغـریب او شنیدند    با قتل صبر او را به خون کشیدند 

انا ابن فاطمۀ الزهرا 

بر او جفای بی‌شماره کردند     با نیزه بر زخمش اشاره کردند

حمله به هر زخمش دوباره کردند    اعضای او را پاره پاره کردند 

انا ابن فاطمۀ الزهرا 

بر قتل او کمر زکینه بستند   پیشانیش را از جفا شکستند

با چکمه روی سینه‌اش نشستند   قلب وِرا از تیـر کینه خستند 

انا ابن فاطمۀ الزهرا 

من دیدم اعضای ز هم دریده          من دیده‌ام جسم به خون طپیده

من دیده‌ام هجده سر بریده    من دیده‌ام اطفـال داغــدیده

انا ابن فاطمۀ الزهرا 

من دیده‌ام بر چهره‌ها نشانه    از سیلی و از سنگ و تازیانه

من دیدم آتش می‌کشد زبانه   از دامـن یـک طفل نازدانه 

انا ابن فاطمۀ الزهرا

خون جگر از دیدۀ ترم ریخت    برغربت من اشک خواهرم ریخت

در کربلا گل‌های پرپرم ریخت   آتش ز روی بـام بـر سرم ریخت

انا ابن فاطمۀ الزهرا

تیر الم برقلب نه فلک خورد   سنگ جفا بر سینۀ ملک خورد

وقتی به زخم سینه‌ام نمک خورد   که عمه مثل مادرم کتک خورد 

انا ابن فاطمۀ الزهرا 

غلامرضا سازگار

 

مسافران صفر 

من دیده‌ام تن‌های پاره پاره

داغم بود افزون‌تر از شماره

مَنــم امــام السّـــاجدین

حـق خوانـده زین‌العابدین 

ای مردم شام     ای مردم شام 

جز من کجا اسیر کو به کو رفت

زنجیرکین در استخوان فرو رفت

منــم امـــام السّاجــــدین

حـق خوانـده زین‌العابــدین 

ای مردم شام     ای مردم شام 

جان، بر لب از آسیب کُند و زنجیر

زخـم زبـان بـُرنَّده‌تر ز شمشیر

مَنــم امــــام السّاجــــدین

حــق خوانــده زیــن‌العابدین

ای مردم شام     ای مردم شام 

عمّه به پای من ستم کشیده

او بارهــا جـان مرا خریده

مَنـــم امــام السّاجــدین

حق خـوانده زین‌العابـدین 

ای مردم شام     ای مردم شام

علی انسانی

 

مسافران صفر 

من که از صحرای غم           لالـۀ خـون چیده‌ام

روی نـی تـا شهر شام        رأس بابــا دیــده‌ام

شد به چشمم جلوه‌گر        لاله‌هـای ســر جدا 

وامصیبت زین عزا(2) 

قلب من چون عمّه‌ام           از ستم‌هــا خسته بود

بـا غـل و زنجیرِ کین دست و پایم بسته بود

پـا بـه پــای کودکان             رفتـــه‌ام از کربــــلا

وامصیبت زین عزا(2) 

لاله چینــان لالـه را شعله بر جان می‌زدند

پیش چشمم بر لبش           چوب خزران مـی‌زدند

مـی‌رسید از اهـل غم          بانـگ شیـون بـر شما 

وامصیبت زین عزا(2) 

از کبــوترهــای غــم             بال و پر بشکستـه بود

خصم کین با یک طناب    کودکـان را بستـه بود

در اسـارات این چنین           اهل بیت مصطفی

وامصیبت زین عزا(2) 

محمود تاری (یاسر)

 

مسافران صفر 

شامیـان ظلم بـه ما آل محمّد نکنید

راه را با کف و با خنده به ما سد نکنید

ما کجا شام کجا؟                        ملأ عام کجا؟ 

طعنه بر سوز دل و چشم تر ما نزنید

این قـدر زخم زبان بر جگر ما نزنید 

ما کجا شام کجا؟                        ملأ عام کجا؟ 

دختـر و باده کجـا، تار کجا چنگ کجا؟

سر خورشید کجا، چوب کجا سنگ کجا؟ 

ما کجا شام کجا؟                        ملأ عام کجا؟ 

خار و خاشاک کجا، برگ گلِ یاس کجا؟

زخم شمشیر کجا، حضرت عباس کجا؟ 

ما کجا شام کجا؟                        ملأ عام کجا؟ 

غلامرضا سازگار

 

مسافران صفر 

تنـور خولـی، لبریـز نور است

خورشید زهرا، کنج تنور است

افتـاده از غـم، آتش بـه دلها

آه و واویلا آه و واویلا (2)

در چشم هستی، خون می‌زند جوش

مطبـخ گرفتــه، مــه را در آغــوش

این ماه باشد، فرزند زهـرا

آه و واویلا و آه و واویلا (2)

آن سر که بودی، سالار زینب

بگرفتــه جــا در خـاکستر امشـب

مـانده بـه مطبـخ، تنهای تنها

آه و واویلا و آه و واویلا (2)

آن سـر کـه نور روز نشور است

گـه روی نیزه، گه در تنور است

در خـاک تیـره بگـرفته مأوا

آه و واویلا آه و واویلا (2) 

آن چهـره‌ای که بوسید زهرا

پوشانـده امـشب خــاکستر آن را

نبیند ای کاش زینب کبری

آه و واویـلا آه و واویـلا (2) 

محمود تاری (یاسر)

 

مسافران صفر 

بیـا عمّه امشب قمر آمده

پدر رفته با پا به سر آمده

اگر دل دو نیم‌ام     نگویی‌ یتیم‌ام        پدر آمده 

دلم عمّه امشب خبر می‌دهد

شبـم را امیـد سحـر می‌دهد 

اگر دل دو نیم‌ام     نگویی‌ یتیم‌ام        پدر آمده 

دو چشمش نگویم چرا بسته است

پــدر از سفــر آمـده خسته است 

اگر دل دو نیم‌ام     نگویی‌ یتیم‌ام        پدر آمده 

تو آگه ز سوز و گداز منی

تـو تنهـا خریـدار ناز منی 

اگر دل دو نیم‌ام     نگویی‌ یتیم‌ام        پدر آمده 

علی انسانی

 

مسافران صفر 

کرده طلوع از طشت زر خورشید زهرا

پوشانـده ابـر خـاک و خـون مـاه رخش را

زین غم بگویم با فغان مظلوم حسین‌جان(2) 

این سر که باشد لالۀ گلـزار زهرا

در خون میان طشت زر گشته شکوفا

گشتـه بهار من خزان مظلوم حسین‌جان(2) 

ای جان زهـرا و علی حق را تو محبوب

آنجا که زد بوسه نبی، دشمن زند چوب

گردیده لعلت خونفشان مظلوم حسین‌جان(2)

لبهایت از چوب عدو تا لاله‌گون شد

جـام دل طفـلان تو لبریز خون شد

شد قامت سروم کمان مظلوم‌ حسین‌جان(2)

دادم به اشک ماتمت جان را طراوات

کردی به زیر چوب کین قرآن تلاوت

بار دگر قرآن بخوان مظلوم حسین‌جان(2) 

محمود تاری (یاسر)

 

 

 مسافران صفر

ای یگانـــه دختـرم، ای شهیـد مــادرم

غم مخور امشب تو را همره خود می‌برم

ای داد از بی‌آشنایی       وای وای وای از جدایی

ای پدرجان ای حسین یاریم کن از کرم

یــا بگیــرم در بــرت یـا بگیری در برم

ای داد از بی‌آشنایی       وای وای وای از جدایی

دختـرم وقـت سحـر از چـه بیداری هنوز

دختران خواب و تو خون در بصر داری هنوز

از چه باید روی خاک چهره بگذاری هنوز

بـا چه حـالت بـر زمین صورتت را بنگرم

ای داد از بی‌آشنایی       وای وای وای از جدایی

جـان بابــا از فـراق، آمـده جان بر لبم

روز من در شام غم تیره‌تر شد از شبم

ای داد از بی‌آشنایی       وای وای وای از جدایی

هم ز جان گردیده سیر هم خجل از زینبم

هم سـرم بشکستـه هم گشته نیلی پیکرم

ای داد از بی‌آشنایی       وای وای وای از جدایی

بلبل باغ حسین از چه رو افسرده‌ای؟

نونهـال کوچکـم از خزان پژمرده‌ای

لاله‌ی نیلوفرم از که سیلی خورده‌ای؟

صورتت نیلی شده مثـل زهرا مادرم

ای داد از بی‌آشنایی       وای وای وای از جدایی

ای پــدر در کودکــی دیــده‌‌ام آزارهــا

رفتــه‌ام بــا عمه‌هــا بــر ســر بـازارهـا

بـر کف پایــم فـرو رفتــه نیـش خارها

می‌چکد خون جای اشک از دو چشمان ترم

ای داد از بی‌آشنایی       وای وای وای از جدایی

دخترم امشب دگر پیش اصغر می‌روی

از خرابه در بهشت چون کبوتر می‌روی

از حضور عمه‌ها نزد مادر می‌روی

می‌زنی گل بوسه بر ماه روی اکبرم

ای داد از بی‌آشنایی       وای وای وای از جدایی

غـم مخور بابا اگر راهی صحرا شدم

در عوض هم سنگرِ زینب کبری شدم

در همین ویران‌سرا نایب زهرا شدم

قبلـه‌ی اهـل ولا تــا قیـام محشرم

ای داد از بی‌آشنایی       وای وای وای از جدایی 

غلامرضا سازگار

 

 

خـوش آمــدی ای سـر بـریده

خونت به چهره، اشکت به دیده

بابا که رگ‌های گلویت را بریده(2)

بـا اشک دیـده، رویـت بشویم

زخم سرت را، چون گل ببویم

بابا که رگ‌های گلویت را بریده(2) 

لب‌هـای خشکـت چـرا کبود است ؟

از ضرب دست و چوبِ که بود است؟

بابا که رگ‌های گلویت را بریده(2) 

چشمم یم خـون، دلم کبـاب است

فرقت شکسته، مویت خضاب است

بابا که رگ‌های گلویت را بریده(2) 

غلامرضا سازگار

 

مسافران صفر 

این مـزار مُرغکـی بی‌آشیانه‌ست

قبر یک طفل یتیم و نازدانه‌ست 

من یتیم‌ام من یتیم‌ام من یتیم‌ام

عمّه جان دیگر نمی‌گیرم بهانه

بلبل تـو امشـب افتـد از ترانه

من یتیم‌ام من یتیم‌ام من یتیم‌ام

بِـه بـود از گُلسِتـان، ویرانه‌ی من

گشته این ویرانه مهمانخانه‌ی من

من یتیم‌ام من یتیم‌ام من یتیم‌ام

علی انسانی

 

مسافران صفر

دل شب است و مسافرم از سفر رسیده

بـه جای سوقات، برایم آورد، سر بریده

بشام هجران، سحر خوش آمد         پدر خوش آمد، پدر خوش آمد

رسیده امشب، شبِ وصالم، خوشا بحالم

بدین امیدم، که عمّه امشب کند حلالم

بشام هجران، سحر خوش آمد         پدر خوش آمد، پدر خوش آمد 

مـرادِ دل را ز حلـق خـونین بگیرم امشب

بگریم امشب، بخندم امشب، بمیرم امشب

بشام هجران، سحر خوش آمد         پدر خوش آمد، پدر خوش آمد 

ز زلف خونین، گشوده‌ام فرش، برای بابا

خدانگهـدار، کـه می‌کنم جان، فدای بابا

بشام هجران، سحر خوش آمد         پدر خوش آمد، پدر خوش آمد

به شام ویران، شب غریبان، سحر ندارد

چـرا نمیــرد، رقیّـه دیگــر، پدر ندارد

بشام هجران، سحر خوش آمد         پدر خوش آمد، پدر خوش آمد

به پیکر من، به صورت من، بُوَد نشانه

ز کعب نیـزه، ز ضرب سیلی، ز تازیانه

بشام هجران، سحر خوش آمد         پدر خوش آمد، پدر خوش آمد

شبی که در ره، عدو ز زینب، مرا جدا کرد

خـودم شنیدم به گریه زهـرا مرا صدا کرد

بشام هجران، سحر خوش آمد         پدر خوش آمد، پدر خوش آمد 

غلامرضا سازگار

 

مسافران صفر 

گفـت ای عمّـۀ غمدیـدۀ خونین جگرم

عمّه جان کو پدرم (2)

اگر آمد ز سفر پس چه شد آن تاج سرم

عمّه جان کو پدرم (2)

آمـد از مهــر مـرا بـر سـر زانــو بنشاند

بـه رخـم اشک فشـاند

گاه بوسید لـب خشک و گهی چشم ترم

عمّه جان کو پدرم (2)

عمّـه بابـم ز مـنِ زار نکـرد هیـچ سؤال

نــه مــرا بــود مجال

تا بگویم که در این راه چه آمد به سرم

عمّه جان کو پدرم (2)

گفتـم آخـر پـدرم آمـد و دلشاد شدم

ز غـــم آزاد شــــدم

نکنــد بــار دگــر عــزم سفـر او ز برم

عمّه جان کو پدرم (2)

پــدرم عمّـه چـرا بـا دل زار آمـده بود

اشکبــار آمــده بــود

خبـری تـازه اگـر هست بکن با خبرم

عمّه جان کو پدرم (2)

بلکه دیده است مرا با سر عریان و فگار

بــه روی ناقــه سـوار

یا شنیده است که با شمر و سنان همسفرم

عمّه جان کو پدرم (2)

پـدرم گـر ز سفـر آمـده کـو اکبر من

آن مـــه انـــور مــن

کو پسر عمّ مـن آن قـاسم نیکـوسیرم

عمّه جان کو پدرم (2)

گر حسین آمده عبّاسِ علمدار کجاست

هر طرف از چپ و راست

که نظر می‌کنم او نیست بـه پیش نظرم

عمّه جان کو پدرم (2)

گوی با «ذاکر» عاصی که تو را روز حساب

نبــود بیــم عـــذاب

گـر بگویـی تـو به شاه شهداء نوحه‌گرم

عمّه جان کو پدرم (2)

مرحوم عباس حسینی جوهری«ذاکر»

 

مسافران صفر 

آرامش جان و دلِ من از سفر آمد

من میهمان دارم بیا، عمه پدر آمد

ای روح و ریحانم بابا حسین جانم

در مقدم مهمان خود، من گل می‌‌افشانم

گلفـرش راه او شـده، اشک دو چشمـانم

ای روح و ریحانم بابا حسین جانم

 


مسافران صفر 2 - توسّل

یـا فاطمـه رو ســوی قتلگـه کن

حسین خود را غرق خون نگه کن

که خنجر کشیدند              سرش را بریدند

اسلام مرهـون حسین است

پاینده از خون حسین است 

حسین لب تشنه جدا شد سرش

خونـی کـه فوّاره زد از حنجرش

به قرآن وضو داد                 به دین آبرو داد 

اسلام مرهـون حسین است

پاینده از خون حسین است 

یا فاطمه شد کشته نور عینت

تیغی که سر برید از حسینت

به قاتل ندا داد                  که ای اهل‌بیداد

اسلام مرهـون حسین است

پاینده از خون حسین است

قاتل سـر حسین را جدا کرد

زهرا نگه کرد و خدا خدا کرد

به آن جسم بی‌سر             به زهرای اطهر 

اسلام مرهـون حسین است

پاینده از خون حسین است

ای شمر دون رحمی خدا گواه است

فاطمــه در گــودال قتلگــاه اسـت

به زهرا به قرآن                  به خون شهیدان

اسلام مرهـون حسین است

پاینده از خون حسین است

یا مصطفی بنگر به نور عینت

شـد سنگباران پیکر حسینت

ناله می‌شد رها                 از دل سنگ‌هــا

اسلام مرهـون حسین است

پاینده از خون حسین است 

به اشک صدّیقۀ اطهر قسم

به خـون فرزند پیمبر قسم

به عترت به قرآن                به خون شهیدان 

اسلام مرهـون حسین است

پاینده از خون حسین است

به خون پاک علی‌اصغر قسم

به زخم‌هـای علی‌اکبر قسم

بــه مـاه مـدینه                  به اشک سکینه

اسلام مرهـون حسین است

پاینده از خون حسین است

مردم کوفه همه خوار و پستند

پیشانی مهمـان خود شکستند

خون آن مقتدا                    می‌دهد این ندا

اسلام مرهـون حسین است

پاینده از خون حسین است

دشمن شرر به قلب مصطفی زد

در کــربلا آتش بـه خیمه‌ها زد

دختــران امـــام                  می‌دهند این پیام

اسلام مرهـون حسین است

پاینده از خون حسین است

حـق حسیـن بن علـی ادا شد

لب تشنه سر از بدنش جدا شد

به خون پاک او                   جسم صد چاک او

اسلام مرهـون حسین است

پاینده از خون حسین است

امّ الائمّه حضرت فاطمه

از قتلگــه آمــده در علقمه

بگرید به عبّاس    به آن اشجع الناس

اسلام مرهـون حسین است

پاینده از خون حسین است

عباس دستش از بدن جدا شد

تقدیــم بـر شهیــد کربلا شد

شهیــد علقمــه                 نـدا داد بـر همه

اسلام مرهـون حسین است

پاینده از خون حسین است

رخسار سیلی خوردۀ سکینه

در کربــلا و کوفــه و مدینـــه

به اهـل سعـادت                می‌دهـد شهـادت

اسلام مرهـون حسین است

پاینده از خون حسین است

به ظهر عاشورای خونین قسم

به کشتگـان مکتب دین قسم

به خون عاشقان                به حشر و به میزان

اسلام مرهـون حسین است

پاینده از خون حسین است

حسین پرچـم دار انقـلاب است

مکتب او شهادت و حجاب است

به حـقّ زینـبش                  این بود مکتبش

اسلام مرهـون حسین است

پاینده از خون حسین است

کشور مـا کشـور اهل‌بیت است

حجابش از زینب اهل‌بیت است

این ندا بر لب است             شعار زینب است 

اسلام مرهـون حسین است

پاینده از خون حسین است

شیعــۀ عاشورا اگر بمیرد

می‌میرد و ذلت نمی‌پذیرد

جان بود بر لبش                 در ره مکتبش

اسلام مرهـون حسین است

پاینده از خون حسین است

غلامرضا سازگار

 

 مسافران صفر

یابن زهرا زینب‌کبری صدایت می‌کند

بر سر نی یوسف زهرا صدایت می‌کند

ای امیــد انبیــاء  یوسف زهرا بیا (2) 

فاطمه بین در و دیوار می‌خواند تو را

زینب‌کبری سـر بازار می‌خواند تو را 

ای امیــد انبیــاء  یوسف زهرا بیا (2)

خـون اصغـر بـر فـراز آسمان گوید بیا

رأس جدت زیر چوب خیزران گوید بیا

ای امیــد انبیــاء  یوسف زهرا بیا (2)

تا به کی پـای رقیّه غرقه خون از آبله

تا به کی اندام زین‌العابدین در سلسله

ای امیــد انبیــاء  یوسف زهرا بیا (2)

تا بـه کـی بـر گوش عالـم ای امـام عالمین

بانگ یا مهدی رسد از پرچم سرخ حسین

ای امیــد انبیــاء  یوسف زهرا بیا (2)

نالـۀ عبــاس آیـد از کنــار علقمه

با تو دارد زخم پیشانیّ او این زمزمه

ای امیــد انبیــاء  یوسف زهرا بیا (2)

غنچۀ خونیـن عاشورا صدایت می‌زند

محسن شش‌ماهۀ زهرا صدایت می‌زند

ای امیــد انبیــاء  یوسف زهرا بیا (2)

خون هفتـاد و دو تـن هرگز نمی‌افتد ز جوش

تا تو گیری پرچم سرخ حسینی را به دوش

ای امیــد انبیــاء  یوسف زهرا بیا (2)

غلامرضا سازگار

 

 مسافران صفر

وارث انبیـاء، نجـــل خــون خــدا

پــاسخ نالـــۀ سیّــدالشهــداء

تـــو امیــد زینـــب و زهرایـــی

منجــی عالــم صـــاحب مـــایی

یا اباصالح نظری مولا(2)

در مدینـه بـه گوش آید این زمزمه

هـر شب از تربت مخفی فاطمه

ای خــدا خـــون از بصــرم آیـد

کــی شــود فــرج پســرم آیـــد

یا اباصالح نظری مولا(2)

عمــۀ کوچــک پــاک و معصوم تو

اســب بی‌صــاحبِ جــدّ مظلوم تو

عمویت عبــاس عمّه‌ات زینب

بـا تــو می‌گوینــد سیّدی هر شب

یا اباصالح نظری مولا(2)

شب جمعه رود مهدی فاطمه

گـه سـوی قتلگـه گه سـوی علقمه

چشــم عبــاس و زخــم ثـارالله

هــر دو می‌گوینــد بــا فغـان و آه

یا اباصالح نظری مولا(2)

مرهــم فــرق خونــی اکبــر بیـا

پــاسخ گــل لبخنــد اصغــر بیـا

رأس جــدت در مــلأعــام اسـت

هــدف سنــگ مــردم شام است

یا اباصالح نظری مولا(2)

سیـّـدی سیـّــدی بنگــر بـه ملا

لب خشکیده و چوب و طشت طلا

چشــم او دیــدار تـــو را جـوید

ســر او در طشت طـــلا گویـــد

یا اباصالح نظری مولا(2) 

غلامرضا سازگار

 

 مسافران صفر 

ای معجزِ عیسا نهان در تربت تو

ای اشک چشم ما کنار غربت تو

چون سوز عشقت   سوزی نباشد

هرگـز چـو روزت       روزی نبـاشد

ای سیّد و ای سرور و میر شهیدان

جانم حسین جانم حسین جانم حسین جان

فرمود پیغمبر: تـو هستی نـورعیـن‌ام

یعنی «حسین از من بود من از حسین‌ام»

ای آنکه خونت        احیای دین کرد

اهــل وفــا را          عشق آفرین کرد 

ای سیّد و ای سرور و میر شهیدان

جانم حسین جانم حسین جانم حسین جان  

شب‌های عمرت خلوت راز آفریدند

هـر لحظـه با نامِ تو اعجاز آفریدند

هر شب به نوعی   کردی تجلّی

شــاید بگیــرد        دل‌ها تسلّی 

ای سیّد و ای سرور و میر شهیدان

جانم حسین جانم حسین جانم حسین جان 

یک شـب تـو را شـوق وداع آتشیـن بود

یک شب سرت با اختری ویران‌نشین بود

شـد دامــن تــو         غــرق شکــوفه

یک شب به شام و          یک شب به کوفه 

ای سیّد و ای سرور و میر شهیدان

جانم حسین جانم حسین جانم حسین جان 

محمّدجواد غفورزاده «شفق»

 

مسافران صفر 

ای که بر نوک سنان ذکر خدا بر لب توست

تـا ابـد روح حیـات بشـر از مکتب توست

روزها یکسره روز تو و شب‌هـا شب توست

هم تو مصباح هدی هستی و هم فلک نجات

یا قتیل العبرات 

نسل‌هــا شیفتــۀ مکتـب ایثـار تواند

قدسیـان تـا ابــدالدّهر عــزادار تواند

رادمــردانِ جهــان پیـرو انصـار تواند

ای که بگرفته در اسلام حیات از تو حیات 

یا قتیل العبرات  

شجـرِ طــورِ دلِ اهـل تولّا سرِ توست

هادی و راهبر نسل جوان اکبر توست

حجّت اکبر تو خون علی‌اصغر توست

به تو و خون گلوی علی‌اصغر صلوات 

یا قتیل العبرات 

خون پاک تو بـه اسـلام بقـا داد حسین

آنچه زیبنده بود بـر تـو خدا داد حسین

سـر پاکت بـه سـر نیزه ندا داد حسین

من و سازش، من و ذلّت، من و بیعت هیهات

یا قتیل العبرات

غلامرضا سازگار

 

 

مسافران صفر 

طالع شده از برج نیزه ماه زینب

شد تیره روی مه ز دودِ آه زینب

دشمن زند زخم زبان           قرآن بخوان قرآن بخوان

ای جان زینب 

از نوک نی با خواهرِ خود گفتگو کن

زخـم دلـم را بــا نگاه خود رفو کن

با من نگویی گر سخن         با دخترت حرفی بزن 

ای جان زینب 

جان دگـر ده با کلامی دخترت را

یاری کن از بالای نیزه خواهرت را

بنگر پدر با دختران              مه را ببین با اختران 

ای جان زینب 

دیدی عدو در این سفر با من چه‌ها کرد

دیـدی تـو را آخـر فلک از من جدا کرد

دیشب کجا بودی کجا          از ما جدا بودی جدا 

ای جان زینب 

علی انسانی



مسافران صفر

لب‌گشا بر خواندن قرآن برادر

بـر تسـلّای دل طفـلان برادر

ای حسین جان ای حسین جان ای حسین جان 

همـره تـو مـی‌کنم طیّ مراحل

با یتیمان می‌روم منزل به منزل

ای حسین جان ای حسین جان ای حسین جان 

نیزه‌داران را بگـو آهسته آیند

پا به پای کودکان خسته آیند

ای حسین جان ای حسین جان ای حسین جان 

آه طفلان می‌کشد از دل زبانه

مـی‌کنم بـازو سپـر بر تازیانه

ای حسین جان ای حسین جان ای حسین جان 

غلامرضا سازگار

 

مسافران صفر 

ای دختــر زهــرا                 یا زینب کبری(2)

ای عصمت صغری              یا زینب کبری(2) 

تـو قهرمـان صحنــۀ کرببـلا هستی

تو یـادگار حضرت خیرالنسـاء هستی

تو بحر استقامت و صبر و رضا هستی

دین از تو پا برجا                 یا زینب کبری(2)

ای در ره عشق و وفا همگام ثارالله

در خطبه‌هـای گرم تو پیغام ثارالله

گردیده از تـو منتشر اسلام ثارالله

کفر از تو شد رسوا             یا زینب کبری(2)

در شهر کوفـه تا که افشای سخن کردی

در موج شادی کوفه را بیت الحزن کردی

با نطق خود اعجـاز بابت بوالحسن کردی

گفتی سخن هر جا             یا زینب کبری(2) 

دیــدی کنــار قتلگــه جســم بــرادر را

یکســو زدی از روی او نیــزه و خنجـر را

خواندی به چشم خون‌فشان، خلاّق داور را

با سوز دل به دعا               یا زینب کبری(2)

سر را به سوی آسمان بردی در آن صحرا

گفتی خدا بنما قبول این کشته را از ما

نازم بـه صبـر و همتت ای عصمت یکتا

بر تو درود از ما        یا زینب کبری(2) 

غلامرضا سازگار

 

مسافران صفر 

هلال من، کاین چنین رخ تو، گشته از نی، رخشان برادرجان

ز نوک نی، لعل لب بگشا، کن تلاوت قرآن، برادرجان

ز داغ تـــــو مــــن پـــــریشانم

ای حسین جانم ای حسین جانم(2)

فراز نی، منبر است و تویی، با لب گلگونت خطیب آن

بگردان رخ، کز فراق رخت، من همه درد و تو طبیب آن

چکـــد خـــون دل ز چشمـــانم

ای حسین جانم ای حسین جانم(2)

تو بر نوک نیزه بودی و من از پی‌ات بودم با دل سوزان

بریزد کوفی نمک به دل خسته و مجروحم برادرجان

بــه بــرج خـــون مـــاه تــابانم

ای حسین جانم ای حسین جانم(2)

محمود تاری (یاسر)

 

مسافران صفر 

ای سایه‌بان محمل زینب کن نظاره

بنمـا تکلـم از حلق خشک پاره‌پاره

گردیده کوفـه شام سیاه و تو ستاره

ماه جبینت مرآت حُسن حق تعالی

یا هلالا لم استتم کمالا 

در بر من آی تا خون کنم پاک از دهانت

تـا بشنـوم مـن آوای قـرآن از لبانت

قـرآن ناطـق آیـه‌ی قـرآن بـر زبانت

ای آفتـابم از نـوک نیــزه کـن تجلاّ 

یا هلالا لم استتم کمالا 

ظهر و مغرب را هر دو با هم کس ندیده

هنگـام ظهر و هلال خونین گلو بریده

از مـاه خونین آوای قـرآن کی شنیده

سبحــان الله ربــی الاعلــی واویــلا 

یا هلالا لم استتم کمالا 

سـوره‌ی قـرآن بـا هفـده آیـه بالای نیزه

گردیده تفسیـر با چوب محمل در پای نیزه

خیـزد بـه گردون ناله و فریاد از نای نیزه

یک زینب و یک محمل خونین بی‌‌کس و تنها 

یا هلالا لم استتم کمالا 

ای کوفـه بشنـو بانـگ خروش و آهم را

ای نیـزه خـم شـو تا من ببینم ماهم را

گـم کـردم امـروز از درد آهـم راهـم را

خورشید گردون خورشید ما را کن تماشا 

یا هلالا لم استتم کمالا 

من دیدم امروز دریا به چشم تر حسینم

خاکستر و خون بر روی زخم سر حسینم

در بین محمل بنشستم و در بر حسینم

با گریه بوسم پیوسته از دور ماه خود را

یا هلالا لم استتم کمالا

غلامرضا سازگار

 

مسافران صفر 

ای به سرم سرت فکنده سایه             قرآن بخوان برایم آیه‌آیه

بخـوان تـو ای ذبـح عظیم            ز قصـۀ کـهف و رَقیــم

حسین من حسین من 

ای که دل از خواهر خود می‌بری           چرا بود روی تو خاکستری؟

   مگـر تـو ای آیه نور      آمدی از کنج تنور

حسین من حسین من 

هلال یک شبه بگو کجایی     دو شب گذشت و مُردم از جدایی

ای که دلم ربودی    دوش برِ که بودی؟

حسین من حسین من 

به روی نی زلف رها کرده‌ای   با دل زینبت چه‌ها کرده‌ای

        دلم اسیر موی تو      دو چشم من به سوی تو

حسین من حسین من 

پای تو عمر خویش سر می‌کنم     که گفته من بی‌تو سفر می‌کنم؟

     کنیم راه عشق طی       من روی ناقه، تو به نی

حسین من حسین من 

سیّدمحسن حسینی

 

مسافران صفر 

شامیان کف نزنید دور ما صف نزنید

پایکوبی نکنید این چنین دف نزنید

تهمت خارجی ای قوم نبندید به ما

مـا عـزادار حسینیـم نخندید به ما

ما که در زمزمه‌ایم           عترت فاطمه‌ایم

به جبین ننگ زدید دور ما چنگ زدید

ما چه کردیم مگر؟ که به ما سنگ زدید

عصمـت‌الله کجــا و مــلأ عـام کجـا؟

سر سجـاد کجا؟ سنـگِ لب‌بام کجـا؟ 

ما که در زمزمه‌ایم           عترت فاطمه‌ایم 

نیزه نخل یاس است، یاس؛ خیرالناس است

آن طرف رأس حسین این طرف عباس است

صبـر و آرام و قــرار از دل زینـب نبــرید

این دو سر را طرف محمـل زینـب نبـرید

ما که در زمزمه‌ایم           عترت فاطمه‌ایم 

غنچه‌هـا پژمردنـد لاله‌هـا افسردند

این چهل منزل راه، خون دل‌ها خوردند

خنده بر سوختن غنچه و لاله نزنید

تازیانه به تـن طفل سه سـاله نزنید 

ما که در زمزمه‌ایم                       عترت فاطمه‌ایم 

شام و طبل و دهل است سنگ و زنجیر و غل است

همه دارایی ما، هیجده دسته گل است

بیش از این در حق اولاد علی بد نکنید

خنـده بـر گریـۀ مـا آل محمّـد نکنید 

ما که در زمزمه‌ایم                       عترت فاطمه‌ایم 

گردن شیـر کجا؟ غل و زنجیر کجا؟

نیزه خصم و سرِ کودک بی‌شیر کجا؟

این قدر خون به دل مادر اصغر نکنید

نیزه را در گلوی غنچه‌ی پرپر نکنید 

ما که در زمزمه‌ایم                       عترت فاطمه‌ایم 

غلامرضا سازگار

 

 

مسافران صفر 

شامیـان مـن زاده‌ی خَیـرُالورایم

من که بیمارم به هر دردی دوایم

من اسیرم، من اسیرم، من اسیرم 

دیده‌ام هفتاد و دو تن پاره پاره

داده‌ام یک آسمـان ماه و ستاره 

من اسیرم، من اسیرم، من اسیرم

میزبان بر گردن مهمان گُل انداخت

کُنـد و زنجیـر جفا را با غل انداخت

من اسیرم، من اسیرم، من اسیرم

زخـم مـن از کینـه‌ی شامـی نمک خورد

پیش من هر طفلی از دشمن کتک خورد 

من اسیرم، من اسیرم، من اسیرم 

علی انسانی

 

 مسافران صفر

کرده طلوع از طشت زر خورشید زهرا

پوشانـده ابـر خـاک و خـون مـاه رخش را

زین غم بگویم با فغان مظلوم حسین‌جان(2)

این سر که باشد لالۀ گلـزار زهرا

در خون میان طشت زر گشته شکوفا

گشتـه بهار من خزان مظلوم حسین‌جان(2) 

ای جان زهـرا و علی حق را تو محبوب

آنجا که زد بوسه نبی، دشمن زند چوب

گردیده لعلت خونفشان مظلوم حسین‌جان(2)

لبهایت از چوب عدو تا لاله‌گون شد

جـام دل طفـلان تو لبریز خون شد

شد قامت سروم کمان مظلوم‌ حسین‌جان(2)

دادم به اشک ماتمت جان را طراوات

کردی به زیر چوب کین قرآن تلاوت

بار دگر قرآن بخوان مظلوم حسین‌جان(2)

محمود تاری (یاسر)

 

 

مسافران صفر 

خورشید من پیشانیت، از چه شفق‌گون است

رخسـار نورانـیّ تـو، بابـا پـر از خون است

ای روح و ریحانم بابا حسین جانم

من در کتاب چشم تو، این لحظه می‌خوانم

من بـا تـو از خـود مـی‌روم اینجا نمی‌مانم

ای روح و ریحانم بابا حسین جانم

غلامرضا سازگار