حدیث روز
حضرت علی (ع) - مدح و منقبت - امام علی (ع)

حضرت علی (ع)

لطفاً به آرشیو موضوعی مراجعه کنید

 


در مدح مولا امیرالمؤمنین

جان را به یک اشاره مسخّر کند علی
دل را به یک نظاره منوّر کند علی
ایجاد گل ز شعلۀ آذر کند علی
یک لحظه سیر عالم اکبر کند علی
بر کائنات جود مکرّر کند علی

****

او را سزد به خلق امیری و رهبری
او آورد عدالت و قسط و برابری
تیغش رسد به چرخ گه رزم‌آوری
با ذوالفقار حیدری و دست داوری
یک لحظه فتح قلعۀ خیبر کند علی

****

افلاک را مهار کند با نظاره‌ای
بی‌مهر او به چرخ نتابد ستاره‌ای
نبود به دهر منقبتش را شماره‌ای
ابلیس را به بند کشد با اشاره‌ای
یک لحظه گر اشاره به قنبر کند علی

****

پیغمبری نبوده بدون ارادتش
کعبه هنوز فخر کند بر ولادتش
مسجد هنوز شاهد شوق شهادتش
پروردگار فخر کند بر عبادتش
چون بندگی به خالق داور کند علی

****

او ناخداست کشتی لیل و نهار را
فرمان دهد هماره خزان و بهار را
تقسیم کرده روز ازل خلد و نار را
نبوَد عجب که خلق خداوندگار را
با یک نگاه خویش ابوذر کند علی

گردون به پیش تیغ علی افکند سپر
از حمله‌اش قضا و قدر می‌کند حذر
شمشیر فتح داور و شیر پیامبر
روز از سران فتنه بگیرد به تیغ، سر
شب در خرابه با فقرا سرکند علی

****

هنگام بذل دست بوَد دست داورش
گر کوهی از طلا بود و کوهی از زرش
اول نهد طلا به کف سائل درش
نبوَد عجب به دست غلام ابوذرش
این گوی خاک را به جهان زر کند علی

****

هر جا خدا خداست علی هم بوَد امیر
خورشید را توان کشد از آسمان به زیر
از بس که بود دیو هوا در کفش اسیر
حتی شکم ز نان جوین هم نکرد سیر
با آنکه سنگ را در و گوهر کند علی

در آسمان لوای امامت بپا کند
در خاک، با خدا دل شب التجا کند
در جنگ، حفظ جان رسول خدا کند
در رزم تیغ خویش به دشمن عطا کند
در مهد، پاره پیکر اژدر کند علی
ج

****

طاقی که تا قیام قیامت نیافت جفت
جان را هماره در ره اسلام ترک گفت
از جبرئیل نغمۀ «الا علی» شنفت
در لیلة المبیت به جای رسول خفت
تا جان خود فدای پیمبر کند علی

****

شاهی که هست و بود به دستش مسخر است
با یک فقیر زندگی او برابر است
از بس که در خلافت خود عدل‌گستر است
سهم عقیل را که بر او خود برادر است
با سهم یک فقیر برابر کند علی

روزی که از خطای همه پرده می‌درند
روزی که خلق تشنه به صحرای محشرند
دل‌ها ز تشنگی چو شررهای آذرند
آنان که مست جام تولّای حیدرند
سیرابشان ز چشمۀ کوثر کند علی
ج

****

دارد ز قلب خاک حکومت بر آسمان
بر دستش اختیار مکان داده لامکان
گردد به گردش نگهش محور زمان
دست خداست با سر انگشت می‌توان
افلاک را هماره مسخّر کند علی

****

دین یافت از ولادت شیر خدا کمال
بی‌مهر حیدر است مسلمان شدن محال
عالم به او و او به خدا دارد اتکال
در عین بندگی به خداوند ذوالجلال
اعجاز، همچو خالق داور کند علی

آدم سرشته شد گلش از خاک پای او
کس را چه زهره تا که بگوید ثنای او
مداح او کسی است که باشد خدای او
اکسیر معرفت طلب از کیمیای او
شاید مس وجود تو را زر کند علی

****

دنیا ندیده مثل علی راست قامتی
در هر دلی بپاست ز شورش قیامتی
هر نقطه را بوَد ز ولایش علامتی
هر لحظه ریزد از سر دستش کرامتی
جود از نیاز خلق، فزون‌تر کند علی

****

دل از خیال منظر حسنش صفا گرفت
باید از آن جمال نشان خدا گرفت
حق از نخست، عهد ولایش ز ما گرفت
روزی که تیرگی همه جا را فراگرفت
ما را شراب نور به ساغر کند علی

روز جزا که هست همان روز سرنوشت
هرکس به حشر می‌دروَد هر چه را که کشت
بخشنده می‌شوند همه کرده‌های زشت
روید ز شعله‌های جهنم گل بهشت
گر یک نگه ز دور به محشر کند علی

****

مهر قبول توبۀ آدم به نام اوست
موسی به طور همسخن و همکلام اوست
از قله‌های وهم فراتر مقام اوست
امر قضا به حکم خدا در نظام اوست
تا در نظام خود چه مقدّر کند علی

****

مدح علی است کار خداوند ذوالجلال
اینجا تمام عالم خلقت کرند و لال
بی‌لطف او به کس نبوَد قدرت مقال
«میثم» چو دم زنی ز ثنای علی و آل
هر دم تو را عنایت دیگر کند علی

 

 


فقط علی است

دست خدا و «نفْس» پیمبر فقط علی است
شمشیر و شیر خالق اکبر فقط علی است
بعد از نبی به امر خداوند ذوالجلال
ما را امام و هادی و رهبر فقط علی است
دست خدا که با سر انگشت خویشتن
خورشید را نمود مسخر فقط علی است
بر آن دو تن که هر دو ز خیبر گریختند
اعلان کنید فاتح خیبر فقط علی است
این نام را مباد به دیگر کسان دهند
این حق حیدر است که حیدر فقط علی است
مردی که جان به دست، شب لیلة المبیت
جای رسول خفت به بستر فقط علی است
ای تشنگان حشر به حق خدا قسم
باور کنید ساقی کوثر فقط علی است
مردی که در مهاجر و انصار از نخست
گردید با رسول برادر فقط علی است

دیوار کعبه سینه گشود از برای او
مولود بیت حضرت داور فقط علی است
نوزاد بیت و صاحب بیت و امیر بیت
مهمان بیت همره مادر فقط علی است
آن شیر کبریا که در ایام کودکی
از هم درید پیکر اژدر فقط علی است
روز احد به رغم تمام فراریان
یاری که گشت دور پیمبر فقط علی است
از منبر رسول خدا آید این ندا
بعد از رسول صاحب منبر فقط علی است
کس را چه زهره تا که شود کفو فاطمه
آنکس که شد به فاطمه شوهر فقط علی است
ممدوح «انّما» که خدا گفته در کتاب
گفتیم و گفته‌اند مکرر فقط علی است
در روز حشر پیشروِ ختم انبیا
صاحب علَم به عرصۀ محشر فقط علی است
شاهی که رخت کهنه به تن کرد و رخت نو
با دست خویش داد به قنبر فقط علی است
دست خدا که یک تنه در عرصۀ نبرد
بگرفت سر ز عمر دلاور فقط علی است
در فتح بدر و خیبر و در خندق و احد
بالله قسم امیر مظفّر فقط علی است
آن بت‌شکن که در حرم خاص کبریا
بگذاشت پا به دوش پیمبر فقط علی است
«الا علی» ندای خدا بود در احد
ممدوح این ندای منور فقط علی است
فرمود مصطفی که منم شهر علم و بس
این شهر علم را که منم، در فقط علی است
آن کو به کودکی به رسول خدا مدام
بودی انیس و مونس و یاور فقط علی است
گو صد خلیفه بعد پیمبر فقط علی است
آن را که حق نموده مقرر فقط علی است
«میثم» امیر خلق و رفیق فقیر شهر
در عالم وجود سراسر فقط علی است

 

 


در مدح مولا امیرالمؤمنین

ای به خلق از خلق اولا یا امیرالمؤمنین
وی به جن و انس مولا یا امیرالمؤمنین
خلق بی‌تو قطرۀ از هم جدا افتاده‌اند
با تو می‌گردند دریا یا امیرالمؤمنین
کیست جز تو باء بسم الله رحمان الرحیم
در کتاب حق‌ تعالی یا امیرالمؤمنین
از خدایی با خدایی تا خدایی در خدا
ای خدا را عبد اعلا یا امیرالمؤمنین
در شب معراج بر گوشش رسید آوای تو
هر چه احمد رفت بالا یا امیرالمؤمنین
طاعت کونین بی تو شعله‌ای از دوزخ است
بس بوَد مهر تو ما را یا امیرالمؤمنین
پیش‌تر از بودن ما ای همه چشم خدا
چشم بگشودی تو بر ما یا امیرالمؤمنین

من نمی‌دانم که هستی آنقدر دانم که هست
خلق عالم بی‌تو تنها یا امیرالمؤمنین
من نمی‌دانم که هستی آنقدر دانم که گشت
کشتۀ راه تو زهرا یا امیرالمؤمنین
هرکه در محشر بوَد دستش به دامان کسی
ما تو را داریم فردا یا امیرالمؤمنین
شک ندارم این که فردا دوستان خویش را
خود کنی در حشر پیدا یا امیرالمؤمنین
درقفایت می‌دود چون سایه روز و شب نماز
چون کنی رو در مصلا یا امیرالمؤمنین
نی همین امروز دست خلق بر دامان توست
انبیا گویند فردا یا امیرالمؤمنین
ای نگاهت بهتر از گل‌های خندان بهشت
سوی ما هم چشم بگشا یا امیرالمؤمنین
تو وصی احمدی انصاف اگر دارد عدو
بس بوَد «من‌کنت مولا» یا امیرالمؤمنین
ناز بر جنّت کند، آنکو کند با یک نگاه
باغ حسنت را تماشا یا امیرالمؤمنین
تا به دست دل بگیرم دامن مهر تو را
پای بنْهادم به دنیا یا امیرالمؤمنین
دوست دارم گر به باغ خلد هم سیرم دهند
جز توأم نبوَد تمنّا یا امیرالمؤمنین
با تولای تو حتی در جحیمم گر برند
از جحیمم نیست پروا یا امیرالمؤمنین
تا به روی دوش احمد پا نهادی در حرم
یا علی گفتند بت‌ها یا امیرالمؤمنین
این عجب نبوَد تواند کبریایی بخشدت
قادر حی توانا یا امیرالمؤمنین
بی تو فاء «فوق ایدیهم» ندارد نقطه‌ای
ای تو بسم الله را «با» یا امیرالمؤمنین
تو همه نادیدنی‌ها را به چشمت دیده‌ای
ای خدا را چشم بینا یا امیرالمؤمنین
در همان آغوش مریم داشت نامت را به لب
تا مسیحا شد مسیحا یا امیرالمؤمنین
انّما و بلّغ و تطهیر در شأن تو بود
بارها کردیم معنا یا امیرالمؤمنین
«میثم» آلوده دامانم تو خود با یک نگاه
پاک کن پرونده‌ام را یا امیرالمؤمنین

 

 


در مدح مولا امیرالمؤمنین

غرق در نور شدم پا تا سر
تا زنم دم ز علی بار دگر
قلم وحی بگیرید به دست
بنویسید به قلبم حیدر
روز اوّل به علی دادم دل
منم و مهر علی تا آخر
گرچه نشناختمش یک لحظه
همه عمر است مرا پیش نظر
پیشتر زآنکه بگویم مدحش
هم قلم داد ندا هم دفتر:

ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربـّه فیـه تجلّا و ظهر

آفتابی که فروغش همه جاست
شهریاری که رفیق فقراست
ناشناسی که بوَد یار همه
دردمندی که به هر درد دواست
ما چه قابل که فدایش گردیم
آن که گردید فدایش زهراست
جان عالم نه، بگو جان رسول
شاه عالم نه، بگو عبد خداست
وه چه عبدی که خدایی دارد
از سوی حق به قضا و به قدر

ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربـّه فیـه تجلّا و ظهر

شهریار دو سرا کیست؟- علی
هم‌نشین فقرا کیست؟- علی

آنکه یک عمر برای اسلام
جان خود کرد فدا کیست علی
آنکه با دست یداللهیِ او
شد سر عمرو جدا کیست علی
بر سر دوش نبی در کعبه
آنکه بگذاشته پا کیست علی
اوست در ذات الهی ممسوس
اوست انسان ز انسان برتر

ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربـّه فیـه تجلّا و ظهر

کیست این پای هوس را زنجیر
کیست این تیر خدا در تقدیر
شیر حق همدم اطفال یتیم
مرد اخلاص و دعا و شمشیر

به امیری جهانش چه نیاز
آنکه بر اژدر نفس است امیر
زهد و تقوا و جهاد و ایثار
شده هر چار به شأنش تفسیر
نخل‌ها گشته ز اشکش سیراب
چاه‌ها را زده آتش به جگر

ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربـّه فیـه تجلّا و ظهر

روز بر قلب سپاهی زده چاک
شب نهد چهره به سجادۀ خاک
روز خون می‌چکد از شمشیرش
شب کند اشک یتیمی را پاک
روز بگرفته سر عمرو به دست
شبش از خوف خدا بیم هلاک

می‌زند دور سرش بال زنان
مرغ شب نغمۀ روحی بفداک
آفرینش همه خوانند این بیت
جن و انس و ملک و شمس و قمر

ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربـّه فیـه تجلّا و ظهر

****

این همه مهر و وفا یعنی چه؟
صبر در سیل جفا یعنی چه؟
فرق بشکافته بر قاتل خویش
دادنِ سهم غذا یعنی چه؟
آن حکومت به سماوات و زمین
این تواضع به گدا یعنی چه؟
تیغ دادن به عدو در پیکار
از ره لطف و عطا یعنی چه؟
بنگارید به هر ریگ روان
بنویسید به هر برگ شجر

ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربـّه فیـه تجلّا و ظهر
****

رکن ارکان جهان کیست؟- علی
سر پیدا و نهان کیست؟- علی
آنکه در بستر پیغمبر خفت
از پی دادن جان کیست علی
آن که تا حشر، حکومت دارد
به زمین و به زمان کیست علی
آن که در پیکر پاک احمد
بود چون روح و روان کیست علی
«میثم» این است و جز این نیست بگو
که علی هست همان پیغمبر


ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربـّه فیـه تجلّا و ظهر

 

 


یا علی

علی ای بازوی تقدیر خدا
دست و شمشیر خدا شیرخدا
ای بزرگان جهان کوچک تو
چار امّ هفت پدر کودک تو
ملَک و مُلک خدا را قائد
روزها شیر و دل شب عابد
روز فرماندهِ این هفت سرا
شب فروزنده چراغ فقرا
روز در دست زمام افلاک
شب نهاده سر تسلیم به خاک
روز با تیغ تو کفار هلاک
شب کنی اشک یتیمی را پاک
شهریاری که ز عدل بسیار
دیده دائم ز رعیّت آزار
دردمندی که شفا پابندش
مرهم زخم همه لبخندش
آسمانی که درون دل شب
گشته برگرد یتیمان عرب
جنگجویی‌که چو کوهی است عظیم
لرزه بر پیکرش از اشک یتیم
آفتابی شده نقش محراب
رویش از خون جبین گشته خضاب
نام داری که به احسان کوشید
صورت از چشم فقیران پوشید
رادمردی که محال است محال
سهم افزون برد از بیت المال
پاکبازی که به دفع دشمن
از احد داشت نود زخم به تن
قهرمانی که در از خیبر کَند
کرد آن را به سر دست بلند
ای امیر عجم و فخر عرب
ماه تابانِ چهل جا یک شب
بر کف دست تو دائم سر تو
بستر ختم رسل سنگر تو
چشم از جان و جهان پوشیده
تیغ بر دشمن خود بخشیده
پیش از اسلام امام اسلام
احمدت گفته تمام اسلام
کیست جز تو اسدالله علی
کیست غیر از تو یدالله علی
ای تجلای خداییت علی
فاطمه گشته فداییت علی
که به جز تو شب وصل یارش
آمده نان و نمک افطارش
زخم فرقت سندِ زندۀ عدل
وصلۀ کفش تو پروندۀ عدل
ای ابر مرد دو عالم حیدر!
نفس پیغمبر خاتم حیدر!
تو درِ شهر نبوت هستی
چون درِ خانۀ خود را بستی؟
بی تو ریزند یتیمان دُرِ اشک
سفره‌ها خالی و چشمان پر اشک
فقرا را ز چه رو در نزدی؟
به یتیمان خودت سر نزدی؟
ای به بزم فقرا برقع پوش
همه شب کیسۀ خرمات به دوش
فقرا دوش، تو را گم کردند
با تو تا صبح تکلم کردند
بی تو ایتام همه بی‌پدرند
حیف کز زخم سرت بی‌خبرند
اذن ده تا به برت بنشینند
فرق بشکافته‌ات را بینند
تا ببینند و بدانند همه
به جبین تو بخوانند همه
آنکه نان‌آورشان بود تویی
تا سحر یاورشان بود تویی

 

 

" ازدواج على عليه السلام با زهراء سلام الله‏ عليها "

سخنان شهید شیخ احمد کافی (ره) : وقتيكه على عليه السلام از فاطمه عليها السلام خواستگارى نمود، بدستور پيامبر زرهش را فروخت و مبلغ پانصد درهم به عنوان مهريه دختر پيامبر مشخص شد0 پيامبر به دخترش فرمود : من‏ على را با مهريه پانصد درهم به عنوان همسر تو انتخاب كرده ام‏0 فاطمه عليها السلام عرض كرد : من به على راضيم اما به مهريه اش نه‏0 در اين‏ بين جبرئيل نازل شد و عرض كرد : يا رسول الله ! پروردگارت مى فرمايد كه فاطمه هر چه از ما بخواهد، به او خواهيم بخشيد0 ما خود، چهار نهر بهشتى و چهار نهر دنيوى كه يكى از آنها نهر فرات است را مهريه او قرار داديم‏0 فاطمه عليها السلام عرض كرد : پدر جان ! ميخواهم كه مهريه‏ من، شفاعت گنهكاران باشد0 بدين ترتيب شب عروسى‏ فرا رسيد و پيامبر دست فاطمه را در دست على - عليهم السلام - قرار داد و فرمود : يا على ! اين امانت من است كه بدست تو مى سپارم‏0 سپس‏ پيامبر دستور داد تا همه از خانه بروند اما يكنفر در تاريكى ايستاده بود كه پيامبر از او پرسيد : تو كيستى ؟ او گفت : من اسماء بنت عميس‏ هستم‏0 پيامبر فرمود : چرا نرفتى ؟ اسماء عرض‏ كرد : خديجه بمن وصيت كرده است كه شب زفاف‏ فاطمه، براى او مادرى كنم‏0 آرى خديجه سلام الله‏ عليها چنين زنى بوده : مادرى با نهايت مهربانى‏ و فهميدگى‏0

 

" شفاعت على عليه السلام "

سخنان شهید شیخ احمد کافی (ره) : جوانى به محضر مقدس‏ امير المومنين على عليه السلام آمد و عرض كرد : آقا ! من مرتكب " لواط " شده ام، چه كنم ؟ (براى اثبات وقوع اين گناه و اجراى حد شرعى، يا بايد چهار شاهد عادل شهادت بدهند كه انجام اين‏ گناه را به چشم خود ديده اند و يا بايد خود مجرم چهار بار اقرار كند )0 حضرت فرمود : اگر چهار بار اقرار كنى، حد شرعى را بر تو جارى‏ ميكنم‏0 بسيار خوب، اين دفعه اول بود كه اقرار كردى، حالا ديگر برو0 جوان عرض كرد : نه آقا ! براى دومين بار هم اقرار مى كنم كه چنين كارى‏ كرده ام‏0 حضرت فرمود : گويا از روى نادانى سخنى‏ ميگويى‏0 اگر دوبار ديگر اقرار كنى، وظيفه من‏ است كه حد را بر تو جارى كنم‏0 جوان دوبار ديگر هم اقرار كرد، على عليه السلام فرمود : ديگر وظيفه ايجاب ميكند كه حد را بر تو جارى كنم‏0 يكى از اين پنج روش را بپذير : يا بايد گردنت‏ را با يك ضربه شمشير بزنم، يا يك ديوار را بر سرت خراب كنم، يا مسلمانان سنگسارت كنند، يا از بالاى كوهى به پايين پرتت كنند و يا در ميان‏ گودالى تو را آتش بزنند0 عرض كرد : آقا ! كداميك از همه سخت تر است ؟ فرمود : سوختن‏0 عرض‏ كرد : على جان ! مرا آتش بزن‏0 ميخواهم اين نفسم‏ كه از گناه لذت برده است‏0 فعلا طعم آتش را هم‏ بچشد تا قيامت‏0 حضرت دستور داد كه گودال بزرگى‏ از آتش درست كنند و همگى مسلمانان هم جمع شوند0 سپس فرمود : اين جوان خودش چهار بار پيش من‏ اقرار كرده است و من ميخواهم كه بر او حد را جارى كنم‏0 خودش هم سوختن را پذيرفته است‏0 سپس‏ خطاب به جوان فرمود : به سوى آتش برو0 جوان عرض‏ كرد : سمعا و طاعة، سيدى و مولاى ! آنگاه‏ لباسهايش را درآورد0 فقط پارچه اى به عنوان ستر عورتين داشت‏0 جلو گودال آتش آمد و خودش را به‏ دل آتش انداخت‏0 صداى على عليه السلام به تكبير بلند شد : الله اكبر0 صداى مردم هم به ضجه‏ برخاست‏0 جوان هم در آتش پرپر مى زد0 ناگهان‏ مردم ديدند كه شاه ولايت جلوى گودال آتش رفت، با يك دست پاى پسر و با دست ديگر دستهايش را گرفت، بلندش كرد و گفت : خدايا ! اين گنهكار را به على ببخش‏0

 

" مردانگى على عليه السلام "

سخنان شهید شیخ احمد کافی (ره) : در زمان خلافت‏ ابوبكر در مدينه زلزله سختى آمد كه نزديك بود تمام ساختمانهاى شهر را خراب كند0 مردم به در خانه ابوبكر كه به اصطلاح خليفه مسلمانان بود، ريختند و گفتند : ابوبكر ! زلزله شده است، چه‏ كنيم ؟ ابوبكر گفت : درست است كه من خليفه‏ مسلمانان هستم اما جلوى زلزله را كه نمى توانم‏ بگيرم‏0 عمر به خانه ابوبكر آمد و گفت : خوب است‏ نزد على ( عليه السلام ) برويم و از او كمك‏ بگيريم، آخر مردم دارند از بين مى روند0 به‏ خانه شاه ولايت مرتضى على عليه السلام آمدند و گفتند : آقا ! به دادمان برس‏0 حضرت اصلا به روى‏ آنها نياورد كه مگر شما نبوديد كه ديروز خانه‏ ام را به آتش كشيديد و همسر هجده ساله ام را به همراه بچه اى كه در شكم داشت بين در و ديوار زخمى كرديد و كشتيد ؟ بلكه با روى باز از خانه‏ بيرون آمد0 همينكه از خانه بيرون آمد، دوباره‏ زلزله آمد0 حضرت ايستاد، زلزله هم ايستاد0 آنوقت دم دروازه مدينه رفت و بالاى يك بلندى‏ ايستاد0 زلزله باز هم شديدتر شد0 ناگهان شاه‏ ولايت دستش را بالا برد، با ضربت پايين آورد و فرمود : يا ارض ! مالك : اى زمين ! تو را چه مى‏ شود ؟ تا اين حرف را زد، زمين آرام گرفت‏0 آنوقت‏ حضرت به مردم فرمود : برويد، زمين ديگر آرام‏ گرفت‏0 در قرآن داريم : اذا زلزلت الارض زلزالها * و اخرجت الارض اتقالها * و قال الانسان مالها در كتاب احقاق الحق جلد چهارده صفحه چهارصد و نود و هفت از علامه مولى محمد صالح الحنفى‏ الرفدى در صفحه دويست و هفتاد و هفت مناقب‏ مرتضويه چاپ بمبئى نقل شده كه حضرت فرموده است‏ : فوالله انا ( ذلك ) الانسان : به خدا قسم آن‏ انسانى - كه به گفته قرآن در روز قيامت به زمين‏ خطاب خواهد كرد : تو را چه مى شود ؟ و زمين را آرام خواهد كرد - من هستم‏0

 

" انفاق على عليه السلام"

سخنان شهید شیخ احمد کافی (ره) : يكشب نزديك سحر بود كه على عليه السلام به مسجدالحرام تشريف برد0 حضرت مشغول طواف كعبه شد كه ناگهان ناله " يا الله يا الله " پرسوز و گدازى را شنيد0 حضرت‏ بدنبال صاحب صدا گشت و وقتى او را ديد0 فرمود : برادر عرب ! بگو چه حاجتى دارى تا انشاء الله‏ آنرا برآورده كنم ؟ مرد عرب كه اميرالمومنين‏ عليه السلام را نميشناخت ، گفت : ترا با من‏ چكار ؟ من حاجتى دارم كه از خداى خودم ميطلبم و با تو كارى ندارم‏0 حضرت فرمود : خداى متعال دلم‏ را متوجه تو كرده است تا برايت كمكى باشم‏0 حاجتت چيست ؟ مرد گفت : حاجتى دارم كه ميدانم‏ بدست تو برآورده نخواهد شد0 حضرت فرمود : تو از كجا ميدانى ؟ مرا كه نميشناسى‏0 حاجتت را بگو كه‏ به حول و قوه الهى آنرا برآورده خواهم كرد0 عرب‏ گفت : من به چهار هزار درهم نياز دارم‏0 حضرت‏ فرمود : اگر بدانم كه آنرا براى مصارف شرعيه‏ ميخواهى ، بتو مى بخشم‏0 مرد گفت : بسيار خوب‏0 هزار درهم آن را براى مصرف خود و خوراك خود و پدر و مادرم قرض كرده بودم كه بعدا آنرا بپردازم اما نتوانستم‏0 حضرت فرمود : من قرضت را مى پردازم‏0 مرد ادامه داد : هزار درهم هم براى‏ تهيه يك خانه لازم دارم‏0 حضرت فرمود : اين مبلغ‏ را هم بتو مى دهم‏0 مرد بار ديگر گفت : هزار درهم ديگر را براى سرمايه كسب و كار ميخواهم‏0 حضرت فرمود : ديگر چه ؟ مرد گفت : هزار درهم‏ ديگر را هم ميخواهم كه با آن زنى بگيرم و به‏ گناه آلوده نشوم‏0 حالا كه با اصرار تو سفره دلم‏ را باز كردم ، چهار هزار درهمى را كه قول داده‏ اى ، بده‏0 حضرت فرمود : مراسم حج كه تمام شد ، به مدينه ميروى و در محله بنى هاشم سراغ على بن‏ ابيطالب را ميگيرى تا آن مبلغ را بتو بدهم‏0 مرد پرسيد : مگر شما كيستيد ؟ حضرت فرمود : من خود على بن ابيطالبم‏0 تا مرد اين را شنيد ، خوشحال‏ شد و دانست كه حاجتش برآورده خواهد شد0 آن مرد پس از مراسم حج به مدينه رفت و اتفاقا با امام‏ حسين عليه السلام برخورد كرد0 امام هم او را به‏ نزد امير المومنين عليه السلام برد0 حضرت در آنموقع حتى يك درهم نيز در منزل نداشت اما براى‏ وفاى به عهد خود ، ابوذر را خواست و فرمود : به‏ بازار ميروى و نخلستان مرا در معرض فروش مى‏ گذارى‏0 ابوذر اينكار را كرد و نخلستان را به‏ دوازده هزار درهم فروخت‏0 فقيران مدينه كه از جريان مطلع شدند ، بنزد امير المومنين عليه‏ السلام شتافتند0 حضرت ابتداء چهار هزار درهم را به آن مرد بخشيد و سپس بقيه پول را نيز بين‏ فقيران مدينه تقسيم نمود تا عاقبت دامن عبايش‏ را نيز تكانيد و فرمود : ببينيد ، ديگر على پولى ندارد ، همه پولهايش تمام شد0 آنگاه حضرت‏ بخانه رفت‏0 زهراء سلام الله عليها هم كه جريان‏ را شنيد ، به حضرت گفت كه من به چنين همسرى مى‏ بالم‏0 از آنطرف رسول اكرم صلى الله عليه و آله‏ و سلم هشت درهم براى دخترش آورد و فرمود : اين‏ را به على بده تا چيزى هم براى منزل خودتان‏ بگيرد0 على عليه السلام كه فرموده پيامبر را از زهراء سلام الله عليها شنيد ، با حسن عليه‏ السلام به قصد خريد به بازار رفت‏0 در آنجا بينوايى را ديدند كه برهنه مانده بود و مى گفت‏ : خدايا ! هر كس را كه پيراهنى به من بپوشاند ، فرداى قيامت عريان محشورش نفرما0 امير المومنين‏ طاقت نياورد و با آن هشت درهم يك پيراهن براى‏ آن بينوا خريد0 ديگر چيزى براى على عليه السلام‏ باقى نمانده بود كه ناگهان كسى در لباس عربى‏ بيابانى با يك شتر پديدار شد و بى مقدمه عرض‏ كرد : يا على ! آيا اين شتر را ميخرى ؟ حضرت‏ فرمود : نه ، پول ندارم‏0 او عرض كرد : آن را به‏ نسيه به شما ميدهم‏0 قيمتش هم صد درهم است‏0 حضرت‏ پرسيد : پولش را چه موقع ميخواهى ؟ او عرض كرد : هر وقت كه داشتى‏0 بدين ترتيب آن شتر معامله شد ، حضرت افسار آنرا گرفت و براه افتادند0 در راه‏ باز كس ديگرى به شكل يكى از اعراب مدينه با حضرت روبرو شد و عرض كرد : يا على ! اين شتر را ميفروشى ؟ اگر اينطورست ، قيمتش چند است ؟ حضرت‏ فرمود : آنرا به صد درهم خريده ام ، اگر سودى‏ ميخواهى به من بدهى ، بده وگرنه با همان قيمت‏ آنرا ببر0 او عرض كرد : من به اختيار خودم صد و هفتاد درهم بابت آن مى پردازم‏0 حضرت پس از كمى‏ تامل، شتر را به او فروخت و به همراه امام حسن‏ عليه السلام براه افتاد تا قرض خود را بپردازد كه ناگهان پيامبر را ديد0 پيامبر فرمود : يا على ! به كجا ميروى ؟ حضرت عرض كرد : مى روم كه‏ پول صاحب اول شتر را بدهم‏0 پيامبر با تبسم‏ فرمود : يا على ! آنكه شتر را به تو فروخت ، جبرئيل ، آنكه آنرا از تو خريد0 ميكائيل و خود شتر هم از ناقه هاى بهشتى بود0 خداوند به پاس‏ آن همه ايثار تو نخواست كه امروز پيش همسرت‏ فاطمه خجالت زده شوى‏0

 

"خضوع على عليه السلام"

سخنان شهید شیخ احمد کافی (ره) : يكروز امير المومنين عليه‏ السلام در كوچه هاى كوفه ، چشمش به زنى افتاد كه عرق ريزان در آن گرماى سخت مشك آبى را بدوش‏ مى كشيد0 حضرت به پيش رفت و فرمود : مادر جان ! ميخواهى در بردن مشك آب كمكت كنم ؟ زن كه امير المومنين را نميشناخت ، مشك را به حضرت داد و در حاليكه نفس راحتى مى كشيد ، گفت : خدا بتو جزاى خير بدهد و داد مرا نيز از على بگيرد0 حضرت پرسيد : مگر على با تو چه كرده است ؟ زن‏ گفت : همسرم كه سرباز او بود ، در يكى از جنگها شهيد شد و چند بچه از او برايم ماند اما على‏ هرگز سراغى از ما نگرفت‏0 حضرت كه اين را شنيد ، مشك آب را تا دم خانه زن رسانيد و به خانه‏ برگشت تا مقدارى خرما و آرد براى خانواده زن‏ ببرد0 وقتيكه حضرت برگشت و آن خوراكيها را به‏ زن داد ، او بسيار خوشحال شد0 حضرت فرمود : تا اين آرد را خمير كنى ؟ من بچه هايت را سرگرم مى‏ كنم‏0 زن مشغول درست كردن خمير شد و امير المومنين نيز بچه ها را بر زانوانش نشاند تا سرگرمشان كند0 حضرت دانه دانه خرماها را در دهان آن يتيمان مى گذاشت و مى فرمود : بخوريد و از على راضى باشيد0 كار تهيه خمير كه تمام شد ، حضرت فرمود : مادر جان ! تو به بچه هايت برس ، من نان را آماده خواهم كرد0 امير المومنين كنار تنور رفت‏0 حضرت در حين پختن نان ، صورت مباركش‏ را نزديك شعله هاى آتش مى برد و بخود مى گفت : اى على ! بچش حرارت آتش را0 فرداى قيامت جواب‏ اين يتيمان را چه خواهى داد ؟ در همان موقع زن‏ همسايه كه مى دانست همسايه اش آنچنان وضع مالى‏ خوبى ندارد كه بتواند عذاى گرمى تهيه كند ، با ديدن دودى كه از تنور برمى خاست ، بخيال اينكه‏ آتش سوزى شده است با عجله به خانه زن آمد0 وقتيكه جريان را فهميد ، چشمش به امير المومنين‏ افتاد و حضرت را شناخت‏0 ناگهان زن ديد كه‏ همسايه اش دستپاچه از او مى پرسد : آيا اين آقا را ميشناسى ؟ زن گفت : نه‏0 زن همسايه گفت : او اميرالمومنين ، على بن ابيطالب عليه السلام‏ است‏0 به محض شنيدن اين حرف ، زن كه بياد حرفهاى‏ خود و كارهاى حضرت افتاده بود ، با ناراحتى و شرمسارى هر چه تمامتر شروع به عذرخواهى كرد اما امير المومنين فرمود : نه، احتياجى به اينكار نيست بلكه من از تو ممنون هستم كه نگذاشتى حساب‏ من به قيامت بكشد0

 

" فرياد رسى على عليه السلام "

سخنان شهید شیخ احمد کافی (ره) : كميل بن زياد نخعى ( راوى همين دعايى كه شبهاى جمعه ميخوانيد ) ميگويد : نصف شبى در بازار كوفه - كه آن موقع‏ پايتخت بود - راه ميرفتم كه صداى پايى را شنيدم‏0 پرسيدم : كيست ؟ آقا اميرالمومنين (ع) فرمود : من هستم‏0 گفتم : على جان ! اى فرمانده كل قوا ! اين وقت شب براى چه در بازار كوفه براه‏ افتاده ايد ؟ شما بايد الآن استراحت كنيد0 على‏ عليه السلام فرمود : كميل بن زياد ! زمان رياست‏ و مسئوليت من است‏0 من كه اين پست را قبول كرده‏ ام ، بايد به فكر جوابش هم باشم‏0 اگر من در خانه راحت بخوابم ، چه بسا اين پاسبان گشت و نگهبان شب تا ببيند كه اميرش على (ع) به خواب رفته‏ است او هم بى دقتى كند و در گوشه اى به خواب‏ رود0 آنوقت اگر در اين تاريكى شب مظلومى به دست‏ ظالمى گرفتار شود ، فرداى قيامت چه جوابى بدهم‏ ؟ فكر پاسخگويى آنروز ، امشب مرا بيدار نگهداشته و در بازار كوفه براه انداخته است‏0

 

دلم به مهر علی گشته لاله‌زار امامت
شده است دفترِ گل‌واژه‌ام بهار امامت
بهار می‌چکد از خامه‌ام به دفتر هستی
پریده طایر طبعم به شاخسار امامت
هزار شکر که انفاس قدسی‌ام همه بوده
در اختیار ولایت، در انحصار امامت
زبان سرخ، سرِ سبزم ار به دار کشانَد
سیاه‌رویم اگر پا کشم ز دار امامت
مرا به سنگ محبّت سپر کنید که عمری
به هر سخن قلمم بوده ذوالفقار امامت
به چشم من که چراغم بوَد ولایتِ مولا
به هر کجا که نهم پا بوَد دیار امامت
خدا گواست که جایی به جز جحیم ندارد
کسی که جا نگرفته‌است در جوار امامت

 
به آن خدا که همانا محمّد است رسولش
علی است بعد محمّد زمامدار امامت
چه دست‌‌ها و چه سرها، چه قطعه‌قطعه بدن‌ها
که چارده صده دائم شده نثار امامت
هزار سال عداوت، هزار سال کرامت
خدا گواست که این است شاهکار امامت
 

تشیع است که عمری شهید داده هماره
به هـر شهید که داده، گرفته اوج دوباره


 

 


امامت است بهاری که نیست رنگ خزانش
طلایه‌دار بوَد ذات حق به بُعد زمانش
بگو هزار خلیفه کنند غصب خلافت
سپهر مجد و شرف از سقیفه نیست زیانش
اگر ز جان گذرد، دل به این و آن نسپارد
کسی که روی علی را خدای داده نشانش
مراست تا نفس آخرین، امام- امامی
کز اوّل آیۀ اکمال دین رسیده به شانش
مرا امام، امامی بوَد که شخص محمّد
به نصِّ «انفسنا» خوانده است روح و روانش
هنوز خشک نگردیده آب غسل پیمبر
که گشت افعی فتنه دوباره باز دهانش
خدا به داد دل گله‌ای رسد ز ترحّم

 
که گرگ چنگ گشوده به قصد جان شبانش
به سامری گرویدند امتی که محمّدi
پی هدایتشان نور داده، سوخته جانش
دو ماه و نیم نرفته است از غدیر خدایا
چگونه دین تو از اهل دین رسید زیانش
به سامری گرویده‌ست امّتی که ز هر سو
هزار معجزه دیده‌ست از رسول زمانش

دوباره افعـی فتنه ز آستین زده بیرون
دوباره امت موسی شدند دشمن هارون



 

 

سقیفه سنگر پیکار با کتاب خدا شد
سقیفه مرکز بیداد و ظلم و جور و جفا شد
خدا گواست که تا بامداد روز قیامت
از این سقیفه به‌پا شد هر آنچه فتنه به‌پا شد
شکست از لگد این سقیفه پهلوی زهرا
دُرِ یگانه‌اش اوّل شهیدِ شیرخدا شد
در این سقیفه به‌پا گشت نهروان و جمل‌ها
در این سقیفه خدا را به اهل‌بیت چها شد
در این سقیفه علی شد خضاب صورتش از خون
به سجده فرق منیرش به ضرب تیغ دوتا شد
در این سقیفه به باران تیر طعنۀ دشمن
به گرد نعش حسن، حقِّ اهلبیت ادا شد
ز تیر و نیزه و شمشیر این سقیفه شد آخر-

 
هر آنچه با تنِ صدچاک سیدالشهدا شد
خدا گواست که با دست این سقیفه به مقتل
گلوی تشنه سر از پیکر حسین، جدا شد
از این سقیفه خیام حسین سوخت در آتش
از این سقیفه روان، خون به دشت کرب ‌و بلا شد
در این سقیفه هدف شد گلوی نازک اصغر
از این سقیفه به قلب حسین تیر رها شد
خدا گواست که از تیغ این سقیفه به یک‌روز
خلیل دید که هفتاد دو ذبیح فدا شد

به سوز سینۀ حیدر به اشک جاری زهرا
که در سقیفه جـدا شد سـر زراری زهرا


 

 

اگر به جای علی دیگری امام نمی‌شد
ز خاندان نبی هتک احترام نمی‌شد
نمی‌زدند در وحی را به پهلوی زهرا
به آتش دل او شعله التیام نمی‌شد
شهید اوّل راه علی که محسن او بود
نیامده به جهان عمر او تمام نمی‌شد
کسی به خانۀ دخت نبی هجوم نمی‌برد
سکوت‌ها به علی پاسخ سلام نمی‌شد
ز تیغ خصم خدا در طلوع فجر دو نیمه
جبین شیر خدا در مه صیام نمی‌شد
نمی‌نشست معاویه بر اریکۀ قدرت
حسن غریب مدینه بدان مقام نمی‌شد
سر حسین نمی‌رفت نوک نیزه به کوفه

 
اسیر، دختر زهرا به شهر شام نمی‌شد
ز داغ مالک و عمار بعد کشتن زهرا
نصیب چشم علی اشک صبح و شام نمی‌‌شد
پیمبر این همه در ماتم حسین نمی‌سوخت
یزید سنگدل اینقدر شادکام نمی‌شد

هماره سبـز بوَد تا بهار آل محمّد
سرشک دیدۀ میثم نثار آل محمّد




 

 شعر الفبایی

امیـرالمـؤمنیـن   و   حیـدر   هستی                       به  شهـر  علم  پیغمبر  در  هستی

پنـــاه    آســمـان ‌هـا    و    زمیـنـی                        تو  نور  مهر  و  ماه  و  اختر هستی

ثریـّــا   تـا   ثــری   آیــات    مــدحـت                        جهـانـی   مــاورای   بــاور   هستی

چـه  گـویـم   کفـو   زهـرای   بتولی                        حریـم   آن   وجـود   اطـهر   هستی

خــداونـــد     نـبــرد    و   کـــارزاری                          دلـاور   پـهـلـوان    خیبــر    هستی

ذلیل   تیـــغ    تـو    گــردن  ‌فــرازان                        رجزخوانی و خود صد لشکر هستی

زمین  از  صیحه ی ‌ خشم  تو  لرزان                      ژیـان  شیـر  دلیـر  و  صفدر  هستی

سزد  جز  تو  که  را  در  بیت،  میلاد                      شهید  سجده‌گـاه  و  منبـر  هستی

صـــلای   نـــاطــق   قـــرآن  حقّــی                        ضحی و شمس و نور و کوثر هستی

طــواف   اهل  ایــمان   گـرد   رویـت                         ظـهـور    آشـکـــار    داور    هستی

عـطـایـت را  همـه شـاهـان گـداینـد                        غـلام   قـنبـرت   اسـکنـدر   هستی

فــراز   دسـت    ختـم   الأ نـبیـائـی                        قـریـن   مـسـند   پـیـغمـبر   هستی

کـسی  جز  تو  نبـاشد  جانشینش                       گــواه   صـدق   شـرع  انـور  هستی

لقای تو بهشت است و همین بس                        مرا  این که  شفیع  محشر  هستی

نــویــد   رسـتـگــاری   و   نـجـاتـی                          ولـیّ   مـؤمنیــن  و  سـرور  هستی

هر آیینی بـه جز مهر تو  کفر  است                         یـگانه  میـر  و  ماه  و  مهتر  هستی

 

 

صاحب لوا


آیینه تمام نمای خدا، علی است
نقشی که زد رقم، قلم ابتدا، علی است
دست خدا، زبان خدا، صورت خدا
در بندگیش بندة بی انتها، علی است
جان رسول و لحم رسول و دم رسول
شیرخدا و شیر رسول خدا، علی است
بعد از نبی به هر زن و هر مرد مؤمنی
مولا علی، امام علی، مقتدا، علی است
ذکر علی به وقت دعا یا محمد است
ذکر نبی به درگه معبود یا علی است
مولای دیگران دگری بود و دیگری
یارب گواه باش که مولای ما، علی است
زیباترین دعا به لب شیعه علی
یا مصطفی محمد و یا مرتضی علی است
دانید جای شیعه به روز جزا کجاست؟
سوگند میخورم به خدا هر کجا علی است
نفس رسول، آنکه به جای رسول خفت
تا جان کند به راه محمّد فدا، علی است
دشمن، به دشمنی خود اقرار می کند
مردی که داشت بازوی خیبرگشا، علی  است
بسم الله کتاب خداوندگار را
هرکس که باعلی است بداند که«با»،علی است

چشم خدا، قسیم جحیم و جنان به حشر
دست خدا و لنگر ارض و سما، علی است
تنزیل و نور و مریم و طاها و مؤمنون
یاسین و توبه و زمر و هل اتا، علی است
گفتم دعا کنم که نگاهی به ما کند
دیدم که استجابت و ذکر و دعا، علی است
بر حشر چون لوای خدا سایه افکند
گردد عیان به خلق که صاحب لوا، علی است
آن بت شکن که در حرم ذات کبریا
بگذاشت جای دست خداوند پا، علی است
حجر و حطیم و زمزم و رکن و مقام و حج
میقات و ذکر و تلبیه، سعی وصفا، علی است
در «انّما ولیکمُ الله» سیر کن
تا بنگری ولی دگرانند یا علی  است؟
روز غدیر گفت نبی  در غدیر خم
یارب تو باش ناصر هرکس که با علی است
آن کس که از ولادت خود تا شهادتش
یک لحظه دل نداد به دست هوا، علی است
این قول شافعی است که در شعر ناب خود
گفتا مرا علی است خدا، یاخداعلی است؟
"میثم" هنوز صوت محمد رسد به گوش
فریاد می زند که امام شما، علی است

 


نعره مستانه

تویی شمع وجود و عالمت پروانه یا حیدر
مرا از عشق خود دیوانه کن، دیوانه یا حیدر
جدا از بود و هستم کن ز جام عشق مستم کن
دلم را از شراب نور کن پیمانه یا حیدر
اگر مقصود از می، کوثر عشق تو می باشد
کرم کن تا شوم خاک در میخانه یا حیدر
گنه کارم ولی با پرچم گلرنگ عبّاست
مدال نوکری دارم به روی شانه یا حیدر
اگر از ساغر فیضت، چشانی قطره ای بر من
زنم تا حوض کوثر، نعرة مستانه یا حیدر
نمی دانم کی ام مولا ولی آنقدر می دانم
ولای تو بود گنج و دلم ویرانه یا حیدر
وجودم کربلا، قلبم نجف، عشقم شده عبّاس
مبادا دور گردم از دَرِ این خانه یا حیدر
اگر من جسم بی جانم، تویی جانم، تویی جانم
اگر سر تا به پا جانم، تویی جانانه یا حیدر
اگر خارم اگر خس هر چه ام از لطف سرشارت
عجب نبود اگر با نرگس چشمت شوم ریحانه یا حیدر
کی ام من؟ "میثم" آلوده دامانم ولی عمری
گرفته مرغ روحم از تو آب و دانه یا حیدر

 


شعر بی نقطه در وصف امام علی (ع)

السّلام ای هادی دلها علی

اول طومار هر املا علی


در سرای دل سهی سرور علی

ای امام اوّل و مولا علی

  

وی عوالم را عمادِ داد و عدل

سالک سرمد گل گلها علی

  

آمر مهر ومه و حور و ملک

دوم آل کسا والا علی

  

هم طلوع مهر و هم ماه مسا

هم  سحر ها را سرور آرا علی

  

ای امم را هم مراد و هم مدد

راح روح  و لولو لالا علی

  

محرم اسرار الله الصّمد

اسوه اسلامی و سلمی علی

  

لوح و کرسی را مُمِدّ و داوری

حامی دارا گدا اعمی علی

  

هم ولیّ و هم وصیّ اعلمی

صهر احمد همدم طاها علی

  

همسر امّ الائمّه طاهره

والد دو گوهر اعلا علی

  

هم دوای درد هر اهل دلی

هم علوم وحی را دارا علی

  

مولد وی در سرای کردگار

در مصلّی کرده سر سودا علی

  

رادمردی رهروی عُلوی مرام

در دوعالم عالی و اولا علی



عالمی عمّار در علم وعمل

داد هود و صالح و موسی علی

  

راس کلّ ماسَوَالله ما حصل

اول احمد دوّمی امّا علی

  

هم صدای احمد و رام احد

سلّمو صلّی علی مهما علی

  

واله مهر علیّ اعلمم

کرده در دلهای ما ماوا علی



در سروده اسم را محروم دار

کرد لاادری کلام ما علی

  

مدح مولا کرده دل آسودهام

در لحد عالی دهد اعطا علی

  

هر کسی دارد گلی ما سروری

ها علیٌ ها علیٌ ها علی



حاج ناصر تبسمی اردبیلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 22:48  توسط مهدوی نژاد  |