X
تبلیغات
حدیث روز
حضرت علی (ع)

حضرت علی (ع)

خیـر کثیر، احمـد و زهــراست کوثرش
 
این است کوثـری که عطا کـرده داورش
 
از خلق و از رسول خـدا و خـدا و خلـق
 
دائــم ســلام بــاد بــه روح مطهـرش
 
حیدر که رکـن بر همه ارکان عالم است
 
ایـن است بانـویی که بود رکن دیگـرش
 
در عالـم وجـود، علـی همسـری نداشت
 
زهـرا اگـر نبـود و نمـی‌گشت همسرش
 
این است مادری که حسینش بود پسـر
 
این است دختری که پدر خوانده مادرش
 
وصف تمـام عالـم خلقت شکست اوست
 
وقتی که هست ذات خـدا مدح‌گسترش
 
بـر دختـری درود کــه زهـراش پرورید
 
بر مـادری سـلام که این است دخترش
 
احمـد کـه هسـت سیــد و سـالار انبیا
 
تعظیـم می‌کنــد بــه ادب در بـرابـرش
 
این است بانویی که خـدا در کتـاب خود
 
فرمــوده آیــه‌آیــه ثنـــای مـکــررش
 
حــورا کنیــز درگــه اسمــا و فضه‌اش
 
بـاغ بهشت، عـاشق سلمـان و بــوذرش
 
از خشـت‌خشـت خانـۀ او هست مرتفع
 
هر صبـح و شام ذکر خوش حی داورش
 
او همچـو روح در تــن ختـم رسـل بود
 
ختم رسل چو جان گرامی‌ست در برش
 
این نکته نقش خاک قدم‌های فاطمه است
 
آزاده آن زنی‌ست کـه زهـراست رهبرش
 
از بس عطای اوست فزون باز هم کم است
 
خلــق جهـان شونـد اگـر سائـل درش
 
در حیـرتم علی‌ست از او در جلال، سـر
 
یـا خوانــم از علــی ولــی‌الله برتـرش؟
 
این است فاطمه که به گلخانۀ بهشت
 
بوسند دست، مریم و حوا و هـاجرش
 
زهـرا، امینـه، راضیـه، مرضیه، فاطمه
 
 
صدیقه خوانـده ذات خداونـد اکبرش
 
ما را چـه زَهره تا که بگوییم وصف او
 
جایــی که گفتـه‌ ام‌ابیهــا پیمبـرش
 
مجذوب حسن چشم و دل ختم انبیا
 
مبهوت قدر و جاه و جلال است حیدرش
 
دانشگـه معلـم آزادگان، حسین
 
بـود از نخست دامـن اسـلام پرورش
 
با آنکه پشت پرده ستاد و خطابه خواند
 
گفتی صعـود کرده محمد به منبرش
 
گفتی امیـن وحــی خـداوند، با ادب
 
زانـو زده بـرای تعلـم بـه محضـرش
 
گویی هنوز خطبۀ او مانـده بی‌جواب
 
در مسجد مدینه کسی نیست باورش
 
گویی هنـوز پشت در آستـان وحی
 
زهـرا دفاع می‌کند از حـق شوهرش
 
ای کاش روز غربت او حمزه زنده بود
 
یـا می‌رسیـد پاسخ یاری ز جعفرش
 
ای وای بـر مدینـۀ از مـرده مـرده‌تر
 
بالله نبـود هیچ‌کـس این‌گونه باورش
 
با آنکـه کس جواب به فریاد او نـداد
 
انگار، جای‌جای مدینـه است سنگرش
 
تاریـخ، گشت سنگر پیروزی علی
 
با خطبه‌ای که فاطمه خوانده به بسترش
 
شـد از قیـام فـاطمه اسلام، روسفید
 
با آن که شـد کبـود، عـذار منـورش
 
بعد از چهارده صـده مانده هنـوز هم
 
آثـار آن کبـودی، بـر مــاه منظرش
 
گویی هنوز می‌شنـود گـوش روزگار
 
ذکـر علـی‌علـی ز نفس‌های آخرش
 
گویـم، اگـر چـه قافیـه تکـرار می‌شـود
 
تـا حشـر قبـر گمشـده اوست سنگرش
 
دردا کـه رفـت شعلـه آتـش بـر آسمان
 
از خانـه‌ای که ختـم رسـل بـود زائرش
 
سوگنـد می‌خـورم به خدا و به مصطفی
 
پامـال گشـت حـرمت زهـرا و شوهرش
 
«میثم» همان شفاعت شش‌ماهه‌اش بس است
 
آرنـد چـون به عرصۀ صحرای محشرش
 
 
صدف نبوت 5  غلامرضا سازگار

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:55  توسط مهدوی نژاد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 11:44  توسط مهدوی نژاد  | 

علي‌بن‌ابيطالب (ع) از خانه بيرون آمده بود، و طبق معمول به طرف صحرا و باغستانها که با کار کردن در آنجاها آشنا بود، ميرفت، ضمناً باري نيز همراه داشت،شخصي‌پرسيد:«ياعلي‌چه چيزي همراه داري؟» علي (ع) فرمودند:«درخت خرما، انشا‌الله» مرد با تعجب گفت:«درخت خرما!» مدتي بعد تمام هسته‌هاي خرما که آن روز اميرمؤمنان (ع) همراه خود مي‌برد که کشت کند، به صورت يک نخلستان درآمد و هر هسته درختي شد.
منبع : کتاب داستان و راستان
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 9:20  توسط مهدوی نژاد  | 

پيغمبراکرم (ص) به خانه مردي رفتند، از طاقچه اتاق او يک تخم‌مرغ افتاد و شکست، اين امر باعث تعجب حضرت شد، او گفت:يا رسول‌الله (ص) تعجب نفرماييد، در خانه ما از اين قضايا زياد است، در خانه ما ضرر و مصيبت کم است، رسول‌الله (ص)‌ فرمودند:«خدا تو را از در خانه‌اش طرد و رد کرده است، چون همين سختيها و مصائب است که انسان را پرورش مي‌دهد و بیشتر به سوي خدا مي‌برد

www.m-motahari.com

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 10:3  توسط مهدوی نژاد  | 


قرار دل ز فراقت دگر قرار ندارم
به انتظار قسم تاب انتظار ندارم
به احتظار مبدل شد انتظار ظهورت
اجل رسیده دگر تاب احتظار ندارم
ز بس گریستم و دیده ام ندید رخت را
گمان برند گروهی به من که یار ندارم
اگر بهار شود دچار فصل سال برایم
خدا گواست که بی روی تو بهار ندارم
به سلطنت ندهم رتبه ی گدایی خود را
که در زمین و زمان جز تو شهریار ندارم
نه مانده تاب فراق و نه هست طاقت جرم
چگونه صبر کنم دیگر اختیار ندارم
دیار من نبود غیر خاک مقدم یارم
چو دور غیبت یارم بود دیار ندارم
به اشک دیده بیارم مگر به دست دلت را
عزیز دل چه کنم چشم اشکبار ندارم
اگر تو سوزدهی جز به آتشت نگدازم
دگر تو اشک دهی غیر گریه کار ندارم
به دار عشق تو میثم مگر قرار بگیرد
وگرنه تا به بسم جان بود و قرار ندارم


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 10:27  توسط مهدوی نژاد  | 

زیک مشرق نمایان شد دو خورشید جهان آرا
که رخت نور پوشاندند بر تن آسمان ها را
دو مرآت جمال حق دو دریای کمال حق
دو نور لایزال حق دو شمع جمع محفل ها
دو وجه الله ربانی دو سر الله سبحانی
دو رخسار سماواتی دو انسان خدا سیما
دو عیسی دم دو موسی ید دو حسن خالق سرمد
یکی صادق یکی احمد یکی عالی یکی اعلا
یکی بنیانگر مکتب یکی آرنده ی مذهبی
یکی انوار را مشعل یکی اسرار را گویا
یکی از مکه انوار رخش تابید در عالم
یکی شد در مدینه آفتاب طلعتش پیدا
یکی نور نبوت را به دل ها تافت تا محشر
یکی نور ولایت را ز نو کرد از دمش احیا
رسد آوای قال الصادق و قال رسول الله
به گوش اهل عالم تا که این عالم بود بر پا
یکی جان گرامی در دو جسم پاک و پاکیزه
دو تن اما چو ذات یک تا هر دو بی همتا
محمد کیست جان جان جان عالم خلقت
که گر نازی کند در هم فرو ریزد همه دنیا
محمد کیست روح پاک کل انبیا در تن
که حتی در عدم بودند بی او انبیا یک جا
محمد کیست مولایی که مولانا علی گوید
منم عبد و رسول الله بر من رهبر و مولا
محمد از زمان ها پیشتر می زیست با خالق
محمد از مکان پیموده ره تا اوج او دانی
محمد محور عالم محمد رهبر آدم
محمد منجی هستی محمد سید بطحا
محمدکیست آنکو بوده قرآن دفتر مدحش
که وصفش را نداند کس به غیر از قادر دانا
محمد را کسی نشناخت جز حق و علی هرگز
چنان که جز خدا و او کسی نشناخت حیدر را
وضو گیرم ز آب کوثر و شویم لب از زمزم
کنم آنگه به مدح حضرت صادق سخن انشا
ششم مولا ششم هادی ششم رهبر ششم سرور
که هم دریای شش گوهر بود هم در شش دریا
صداقت از لبش خیزد فصاحت از دمش خیزد
فلک قدر و ملک عبد و قضا مهر و قدر امضا
بسی زهاد و عبادند بی مهرش همه کافر
بسی عالم بسی عارف همه بی نور او اعمی
دو خورشید منیر او هشام و بو بصیر او
دو کوه حکمت و ایمان دو بحر دانش و تقوی
مرا دین نبی مهر علی و مذهب جعفر
سه مشعل بوده و باشد چه در دنیا چه در عقبی
در دیگر زنم غیر از در آل علی هرگز
ره دیگر روم غیر از ره این خاندان حاشا
بهشت من بود مهر علی و مهر اولادش
نه از محشر بود بیمم نه از نارم بود پروا
سراپا عضو عضوم را جدا سازند از پیکر
اگر گردم جدا یک لحظه از ذریه ی زهرا
از آن بر خویش کردم انتخاب نام میثم را
که باشم همچو او در عشق ثارالله پا بر جا

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 10:37  توسط مهدوی نژاد  | 

 بانک سخنرانی های شهید شیخ احمد کافی (ره)